هر شب هنگامی که دنیای خسته در خواب فرو میرود و فرشته ی خاموشی بر جهان دامن میگستراند من با نسیم شب رازها درمیان میگذارم و از روی زیبای تو داستانها میگویم ... همراه امواج نسیم به آسمان زیبای شب نگاه میکنم و بر چهره ی ستارگان فروزان که عاشقانه بهم چشمک میزنند خیره میشوم ... ولی ای دلدار من بگذار بگویم که در دل هیچ ستاره ای به جز ماه روی تو نمیبینم و در چشمک اختران به جز نشان چشمان عاشق کش تو نمیابم ... اکنون بار دیگر بهارفرا رسیده و درختان غرق در شکوفه شده اند ولی هر زمان که نسیم بهاری مرا از عطر گلها سر مست میکند به یاد می اورم که از دیر باز مست باده ی عشق توامو بوی گلهای چمن به جز نشانی ازنفس عطر آگین و سر مست کننده ی تو نیست ... از قطعه ی رویای عشق ـ لامارتین
+ نوشته شده در شنبه 21 شهریور1388ساعت 18:42 توسط Iman |
هركه با ما بود از ما گريخت
چند روزيست حالم ديدنيست
حال من از اين و آن پرسيدنيست
گاه بر روي زمين زل مي زنم
گاه بر حافظ تفاعل مي زنم
حافظ ديوانه فالم را گرفت
يك غزل آمد كه حالم را گرفت
ما زياران چشم ياري داشتيم
خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم ...
+ نوشته شده در پنجشنبه 25 تیر1388ساعت 14:33 توسط Iman |
کودکی با پاهای برهنه بر روی برفها ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد زنی در حال عبور او را دید . او را به داخل فروشگاه برد و برایش لباس و کفش خرید و گفت: مواظب خودت باش کودک پرسید: ببخشید خانم شما خدا هستید؟ زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط یکی از بنده های خدا هستم کودک گفت:می دانستم با او نسبت دارید ...
+ نوشته شده در جمعه 14 فروردین1388ساعت 14:11 توسط Iman |
پنجره ام به تهی باز شد و من ویران شدم ... پرده نفس میکشید دیوار قیر اندود ! از میان برخیز . پایان تلخ صداهای هوش ربا ! فرو ریز . لذت خوابم می فشارد . فراموشی می بارد . پرده نفس میکشد : شکوفه خوابم می پژمرد . تا دوزخ ها بشکافند ، تا سایه ها بی پایان شوند ، تا نگاهم رها گردد ، در هم شکن بی جنبشی ات را و از مرز هستی من بگذر سیاه سرد بی تپش گنگ ! 
+ نوشته شده در پنجشنبه 1 اسفند1387ساعت 19:5 توسط Iman |

مهمان نگاهم شو در یک شب رویایی
بگشای به روی من یک پنجره زیبایی
فانوس نگاهم را آویخته ام بر در
من منتظرم زیرا گفتند تو می آیی
+ نوشته شده در چهارشنبه 2 بهمن1387ساعت 19:39 توسط Iman |
| ||||||